۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

سال ششم





"گمشده صحرا را روياى سراب اميد زندگى بود."

بايد مى نوشتم:
انگونه نبود كه از ابهت خشك كوير ترسى به دل راه دهد،
تشنگى را تحمل مى كرد...
گرماى سوزان كوير از پايش در نياورد!
آنروز كه روياهايش درهم فرو ريخت،
قصه اش به پايان رسيد.

گمشده صحرا را روياى سراب اميد زندگى بود.
اگر از همان سلام اول مى دانست كه عاقبت
ايستادگى گامهايش - نقش خالى آب - را بر جاى سراب حك مى كند،
به همان - روياى پوشالى - دل بسنده مى كرد.

كه اگر تا ديروز دل تنگ دلتنگى هاى آسمان بود،
با دستانى خالى و دلى پراميد،
امروز دلمرده ايست، سخت دل آزرده...

اگر بار ديگر از اين زمين تشنه برخاست
قرارش با تو، همين جا،
لابلاى واژه ها، " كنج آشناى شعر..."

اما اگر نيامد ديگر سراغش مگير،
قصه اش در سال ششم به پايان رسيد...


۱۴ مرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سال پنجم





.... و چه زود پنج سال گذاشت.
یادت که هست؟ در تمام این سالها گاه و بیگاه نم نم بارانی می زد
پنجره‌ای تر می شد, پرنده ای از سر شاخه می پرید...

این ها را که خودت میدانی..
آنچه نگفته بودم این بود
که بس که زیر این نم نم باران نشستم
رنگ دلتنگی از دل تنگم شسته شد.
از تو چه پنهان
در گذر این سالها به این هوای بارانی دل بستم!
و چه زود دلبستگی ها جای دلتنگی ها را پر کردند

عاقبت دل تنگ آسمان من هم باز شد
هفت رنگ رنگین کمانش, رنگی زد به بیرنگ این سال‌های رفته
گفتم دیگر حالا چه جای نشستن
بگذار بدوم تا انتهای رنگین کمان

باور کن!
دیگر شوق پروانه گرفتن در سر ندارم...
اگر می دوم تنها برای آنست که می خواهم ببینم
عاقبت من زودتر به انتهای این کمان هفت رنگ می رسم
یا بازیگوش نسیم؟

اما اگر من زودتر رسیدم
عهد کرده ام
اول نفسی تازه کنم
بعد تمام کاغذ های نانوشته‌ ام را به کناری گذارم
و آنگاه تا انتهای قصه همبازی تو شوم

نمیدانم هنوز هم مثل آن سالها
وقت دویدن دزدکی نگاهم می کنی؟
یادش به خیر, آنقدر محو نگاه دزدکانه ات میشدم که عاقبت زمین می خوردم!
اما اینبار دستهایم را باز می کنم
که مبادا ناگهان روی این کمان رنگارنگ سر بخورم.

نه نگرانم نباش
همین روزهاست که به سلامت باز خواهم آمد.
تو هم تا آن موقع
اگرجوابی برای درد دلهایم نوشتی
حتما برایم از آخرین باری بگو
"که رنگی, کمانی بر آسمان دلت زد"

پنجشنبه پنجم آگوست دو هزار ده
سال پنجم
امضا: مسافر رنگین کمان


۲۲ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

قصه من






کجای قصه بودم؟ تا کجا گفتم؟ گفته بودم دوستش دارم؟

آری, گفته بودم...بارها و بارها:در طنین تکرار نامش, در بيتابی ديدار دوباره اش, در پس هر لبخند, در عمق هر نگاه. گفته بودم: در ميان حرفها, لابلای سطرها, بارها و بارها... آری گفته بودم... مي گفتم و مي خنديد. ساده مي گفتم و ساده مي گرفت. ساده مي گذشت. مي گذشت و در عبور گام هايش مي شکستم. بی صدا مي شکستم. زخم مي خوردم - بی آنکه بداند - زخم مي خوردم و عهد مي کردم که ديگر سخنی نگويم. خاموشی پيشه کنم. بروم تا دورها,دوردستها, تا آنجا که بی جواب اين سؤال ديگر هرگز آزارم ندهد.

مي رفتم... دست از هر آنچه داشتم می شستم و مي رفتم: مي رفتم و به خيال خود فراموشش ميکردم. وسوسه با او بودن از سر بيرون ميکردم. چشم بر جای خاليش نمی بستم. مي رفتم و در روزمرگی روزها گم مي شدم. درآن عبور پر شتاب روزها...روزگاری بدين منوال ميگذشت تاسحرگاهی بی خبر به رويايم می آمد و من ساده, دوباره - چه ساده - عهد می شکستم: بسان رودی که به دريا می ريزد, جوانه اي که به سوی نور می رود, پرنده ايی که آغوش آسمان را آرزو می کند: مي رفتم دوباره سر کوچه خاطراتش بست می نشستم. می گفتم:" انقدر اينجا می مانم تا پشت پنجره آيد, نگاهم کند, سراغم گيرد: به سخنی, لبخندی, اشاره اي ... " همه می آمدند. نگاهی می کردند و از انتظار نگاهم می خواند که "نصيحت" وه که چه بيهوده کلامی است! شانه اي بال می انداختند و می رفتند. همانجا می نشستم تا غروب: همه می آمدند و می گذشتند... اما او نمی آمد.

نمی آمد و نمی دانست که سکوت نشان رضايت نبود. عمر اين شب عاشقی اين همه نبود. جواب دوستت دارم "نمی دانم چه بگويم!" نبود. به خدا نبود: به سادگی کلامم قسم, به گيرای نگاهت قسم, به اين کوه کوه شکوه های مانده در سينه قسم - نبود. نبود. نبود- مطاعمان را خريداری نبود. بازارمان را گرمی نبود. دردمان را درمانی, زخممان را مرهمی,انتظارمان را پايانی نبود... نبود... نبود...

نبود و من "نبودن" را در سطر سطر نوشته هايم هجی مي کردم و می ترسيدم که شايد پايان قصه من رنگ روياهای کودکانه نگيرد. که شايد پرنده کوچک خوشبختی - هيچگاه - به آشيان باز نگردد. نبود و من "نبودن" را باور نداشتم و نبودن را - هيچگاه - باور نمی کردم. روزی از همان روزها در خيالم پنجره اي بر بن بسته اين کوچه نقاشی کردم. از آنسوی پنجره, از دوردستها خيال او آمد. انگشت بر پنجره کوبيد.پنجره را گشود و مرا برد همانجا که دخترکی - ساده ساده- می نشست و زيباترين احساسش را برای دو شاخه خشکيده گل سرخ زمزمه می کرد. سرسر اشک که بر گونه هايش می دويد گلهای خشکيده خيس نم نم باران می شدند و او مسافر ابر. دخترکی که خالی دستهای کوچکش حکايت حرمان سالهای کودکيمان بود و "ما" که باور نداشتيم از خالی دستهای کوچکمان کاری ساخته نيست.

و از باور همان کودکان زاده شد, از بی نهايت, از اولين اشعه خورشيد در انتهای شب يلدا, از اين هزاران هزار ناکشيده فرياد های محبوس در سينه, از عطر گلهای مریم زاده شد. از لطافت گل سرخ, از شعله لرزان شمع, از آرامش پلکهای بسته, از خيال طعم گس يک بوسه, از طنين ماندگار جمله اي کوتاه, از وسوسه نوازش, از هارمونی نفس های منقطع ... و آنگاه در آغوش من بود: در کنج امن نوازش. هم آنجا که عاقبت "من", "ما" گشته بود و"ما" گم در سکوت نگاه چشمانی مبهوت: زل زده به سقف نيمه تاريک اطاق, ناباورانه, غرقه در رويا. سر انگشتانی در تاريکی شب می رقصيدند:"آن سکوت, آن آرامش, آن رخوت بعد از هم آغوشی" همه را می نوشتند - سطر به سطر - بر جای جای عريان تنم...

...

آه... لحظه اي چشم بر هم می نهم. سحر گاهان است, عطر گيسوانش در فضای خانه پيچيده. گویی اينجاست در کنار من: "در کنج امن نوازش". سحر گاهان است: اتاقی خالی, کورسوی چراغی کم نور, پنجره ای نیمه باز و تلی ازکاغذ های نانوشته و من که هنوز هم نمی دانم, کجای قصه بودم و تا کجا گفتم... گفته بودم دوستش دارم؟ آری, بارها و بارها...

۲۹ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

به رسم...






نه به بهانه سالی نو,
نه به رسم تکرار حرفی کهنه, جمله ای تکراری,

که به رسم پیشکش, رسم عیدانه.
رسم سوغاتی که مسافر به خانه می برد
نوبرانه, تحفه شهر فرنگ, هدیه راه دور.

به رسم مبهوت دستانی ,
که گرمای سرانگشتان نوازشگری را
در این روزهای آخر زمستان کم می آورند.

شاید اما زیباتر,
به رسم شیوه
چشمانی
که رام نگاهی
پر از بیم و امید می شوند.

شاید اما عمیق تر,
به رسم سکوت اشک
ی
که وقفه های کوتاه میان حرفهای صادقانه را
پر می کند.

شاید اما خودمانی تر,
به آن رسم دیرین
که عزیز ترین واژه ها را
به عزیزت هدیه می دهی:
رسم من, رسم تو, رسم ما.

نازنینم,
به همان رسم آشنا:
" سطر سطر این نوشته ها
از آن تو
و هدیه به تو.
"

عیدت مبارک.