May 13، 2008

امید






"چهره آفتاب سوخته کودک يخ فروش
با کلاه حصیری و لبهای خشکيده... "

قصه تکرار و هميشه تکرار رويای سرابی است,
که پاهای تاول زده ام را
و روح تشنه ام را
در پی خويش کشانده است.

قطره قطره آب می شود,
هر آنچه از دوست داشتن آموخته ام.

قطره قطره آب می شوم,
در مسير اين راه بی سرانجام.

"... و انتظارکودک يخ فروش
که نگاه محزونش
قطره ها را می شمارد,
و با لبخندی دروغین به خود می گويد:
امروز تمامی يخ هايم را خواهم فروخت."


April 30، 2008

کشتی شکستگان






در میانه این عبور,
فارغ از تمام همهمه ها:

غریق نگاهی
که خود غرقه در "رویای" نگاهی بس عمیق تر است.
- با پلکهای بسته -


March 29، 2008

کوچ







فصل کوچ غازهای وحشی که بيايد:
به شوق بودن در ميان آنانی
که به زبان مادريم تکلم می کنند,
هم آهنگ می شوم
با تپش نبض جاده های دور.

می روم
به ديدار کوچه ای
که کودکی های مرا از ياد نمی برد,
و پژواک خنده های کودکانه ام
هنوزهم
در ذهن -تناور کاج های قدیمیش- جاريست.

همانجا که لبریزمی شوم از حس زیبای تعلق,
اين حس گمگشته
که خون تازه به رگهايم خواهد داد,
و مرهم خشکسالی چشمانم خواهد شد.


فصل کوچ غازهای وحشی که بيايد:
به تماشای خورشیدی خواهم رفت
که از پس کوههای کهن سرزمين پدريم
سر برون می آورد.

از پس کوههای خاموشی
که قله های سرکشش
اراده گام های استوار را به چالش می گيرند.
آه که گر در این اتاق کوچک
پای در بند نبودم,
بند از پای" کوهای دربند" می گسستم...


من و انتظار غوغای بازگشت غاز های وحشی ...
من و پنجره ای رو به جنوب...
وه که چه دير می گذرند
اين روزهای آخر ماندن.

March 19، 2008

کافری بر دروازه های بهشت






ای مسير رستگاری من
لحظه های با تو بودن...

عاقبت روزی
خسته از زوال لحظه ها
اين بهشت رنگارنگ پرآوازه را خواهم فروخت
به عمری با تو زيستن.

دلتنگم از سالها پیشانی ساییدن
بر دری
که کلید قفلش را
در دل نهان دارم.

کجاست آن بهشتی
که تمام ملایکش سجده آورند ,
آنگاه که خدايی
- که نميدانم چه می نامندش -
از من و تو " ما " می آفریند.

دالانی سبز
کوله باری بر دوش
کافری بر دروازه هاي بهشت
و بانگ رستگاری که در هر سو خواهد پيچید:
آنگاه که در ابتدای اين مسیر سبز
قدم در راه بگزاريم.