۲۱ بهمن ۱۳۸۶

عروسک گردان






و تو عروسک گردان عروسکی هستی
که در بی حضور تو
عروسک گردانی پيشه کرده بود!


شايد دست سرنوشت
همين نخ های نامرییست
که دستان مرا در بند کرده اند.


چه کسی می
خندد؟
وقتی به فرمان دستان تو
دست سرنوشت
عروسک را می گرياند...


۲۰ بهمن ۱۳۸۶

برگی از دفتر خاطرات






لابلای همين برگهاست :

لابلای برگهای
همين "كتاب قديمی غبار گرفته سالهای سال باز نشده":


لابلای همين برگهاست که خاط
رات

خاطر
ات کودکی من, کودکی تو

خوشبختي را

به رنگ ديروزها

ترسيم کرده اند.


دير آشنا!

روزها چه زود گذشت...



۱۹ بهمن ۱۳۸۶

از نو!






روز از نو روزی از نو!

زندگي تکراری, صبحی تازه از نو;

شراب کهنه, مستی بی دغدغه از نو;

كتاب های انباشته, نوشته های تازه از نو;

پنجره غبارگرفته, هوای تازه از نو;

هميشه رفتن و شکستن, لحظه ای با "او" بودن از نو;

روز از نو روزی از نو!



۱۷ بهمن ۱۳۸۶

دیشب






چون خودش خواسته بود, واسه همين بود که احساس مي كرد خوشبخته!
وقتی ديشب تو خيابون زير شرشر بارون:
دستهاش رو باز کرد, صورتش رو کرد
روبه آسمون و از ته دل با صداي بلند فرياد زد:

"من يک تنهای خوشبختم!"

همه برگشتن و مثل ديوونه ها نگاش کردن.

اما چه فرقی مي كرد؟ اونا که هيچ وقت نفهميده بودن اون چی ميگه!
چه فرقی می كرد بقيه چه جوری نگاهش کنن, وقتي که خودش به حرفش "ايمان" داشت.

فريادش
پيچيد ميون شرشر بارون و يکی شد با هزاران هزار قطره دلتنگ... همين يک فرياد همه دلتنگی ها رو با خودش برد.

چه قدر سبک شده بود!