۲۱ بهمن ۱۳۸۶
۲۰ بهمن ۱۳۸۶
۱۹ بهمن ۱۳۸۶
۱۷ بهمن ۱۳۸۶
دیشب

چون خودش خواسته بود, واسه همين بود که احساس مي كرد خوشبخته!
وقتی ديشب تو خيابون زير شرشر بارون:
دستهاش رو باز کرد, صورتش رو کرد روبه آسمون و از ته دل با صداي بلند فرياد زد:
"من يک تنهای خوشبختم!"
همه برگشتن و مثل ديوونه ها نگاش کردن.
اما چه فرقی مي كرد؟ اونا که هيچ وقت نفهميده بودن اون چی ميگه! چه فرقی می كرد بقيه چه جوری نگاهش کنن, وقتي که خودش به حرفش "ايمان" داشت.
فريادش پيچيد ميون شرشر بارون و يکی شد با هزاران هزار قطره دلتنگ... همين يک فرياد همه دلتنگی ها رو با خودش برد.
چه قدر سبک شده بود!
اشتراک در:
پستها (Atom)


