۱۶ بهمن ۱۳۸۶

گام نخست, راه طولانی






هميشه داستان همينجوری شروع ميشه :
پر از دلهره, پر از اضطراب, پر از ترس...
ميترسيم! آره ميترسيم, اصلاً هر شروعی با ترس آمیخته
: ترس ازدرمیانه راه ماندن -تنها ماندن-, ترس از سرزمينهای تازه, راههای ناآشنا, آدمهای جديد...
اما چه ميشه کرد اگر شروع نکرد؟ موندن و پوسيدن؟
نه!
نه برای ما!


فکر کن! دوباره فکر کن!
فکر کن به همه اون چيزهایی که به دست آوردی: هميشه و هميشه, باور رسيدن, شوق دست يافتن و اميد به آينده روشنتر بودن که تو سختی راه دلت رو گرم کردن و سرانجام به مقصد رسوندنت ...


پس نگاهی دیگر, باوری تازه:
یک بار دیگر:
اما این بار از "آغاز کردن" هراسی نبست...
این بار -پای خسته- سرانجام -دل مشتاق- را به منزل خواهد رساند!
و اکنون:
این طنین گامهاییست,
که دیگر "هراس از ناهموار جاده ها" را از یاد برده اند;
این طنین گامهاییست, که خوشبختی را در"لحظه های رفتن" جسته اند;
این طنین گامهاییست, که "سزاوار" رسیدنند.


۱۵ بهمن ۱۳۸۶

یادگاری






شايد چون زيبا بود. شايد هم چون "او" چند بار پوشيده بودش. شايد چون اصلاً بوی " او" رو گرفته بود. خلاصه هرچی که بود, از دلش نيومد که بذارتش و بره... گذاشتش لای لباس ها و در چمدون رو بست .

هوا ابری بود. ابری و سرد. دلش تنگ بود, تنگ تر از آسمون. دوست نداشت که بره. نمیخواست لحظه جدایی برسه. نمیخواست "او" اشکهاش رو ببينه...

دم رفتن که رسيد, اومد جلو و در آغوشش گرفت. محكم فشارش داد. انگار که ميخواست "با همين سكوت و با همين صفا" در آغوش او خاك بشه...

وبعد رفت. رفت و سوار شد. چمدونش کنارش بود. راننده که آماده حرکت شد, یه دفعه یه چیزی به ذهنش اومد. هلهلکی شيشه رو داد پايین, شال گردن رو از لای لباس ها کشيد بيرون, دستش رو دراز كرد و شال رو بهش داد. بغضش رو قورت داد و آهسته گفت:

"هر وقت پوشيديش به ياد من باش"

ماشين به آرومی دور می شد. نم نم بارون: -بغض شکسته ابرها بود- که ميباريد.


۱۴ بهمن ۱۳۸۶

پرنده






پرنده را به خاطر بسپار, پرواز تا ابد باقيست!

پرنده را به خاطر بسپار, شايد اين آواز, آهنگ طنین کوچ اوست...

پرنده را به خاطر بسپار, پرنده سهم چشمان توست از پرواز!

شايد همين فردا پريد و رفت و ديگرهرگز نيامد. شايد مرد! شايد سرما امانش نداد! شايد... شايد... شايد...

پرنده باور
"درحال" زيستن است; زندگي در لحظه : بي سئوال, بي ترديد, بي اما...
پرنده سهم ما
ست از امروز. پرنده را به خاطر بسپار!




۱۲ بهمن ۱۳۸۶

باورها





آدما دل خوش ميکنن که تو اين دو روزه زندگي ميخوان همديگه رو بشناسن; اما تازه اون روزی که راه زندگيشون از هم جدا بشه ميفهمن که اين مدت فقط داشتن خودشون رو ميشناختن و بس!

ای كاش ميفهميدن در کنار هم بودن يعني -باور کردن- ; نه شناختن!

اين فرصتها از دست ميرن و در پايان راه ما ميمونيم و باورهامون. چه زشت, چه زيبا, اين همه اون چيزيست که از گذر پرشتاب روزها برامون باقی ميمونه...

آخر همه اين فرازو نشيب ها فقط اون هايی در "خاطرمون" و در "کنارمون" باقی ميمونن که باورشون کرديم:
همون جوری که بودن, ما فقط -باور- کردیم...